عملیات کربلای4 به روایت رزمندگان لرستانی(1)؛

شب هاي قبل از عمليات بهترین فرصت خودسازی نیروها

شب هاي قبل از عمليات بهترین فرصت خودسازی نیروها
شناسه خبـر : ۶۴۰۵ دوشنبه ۶ دی ۱۳۹۵ - ۱۳:۰۰

شب قبل از عمليات هم كه حال و هواي ديگري داشت؛ خداحافظي كردن ها، ديده بوسي ها، حلاليت طلبيدن ها يك طرف، خدايي شدن ها، نماز شب خواندن ها، وصيت نامه نوشتن ها و از اين قبيل هم طرف ديگر.

به گزارش سفیر افلاک تاریخ ایران سرشاراز  مردانی است که  به تبعیت از فرمان ولی امر زمان خویش قدم در راه معبود خود گذاشتند و با تمام اشتیاق گلهای سرخ شهادت را بر سینه نشاندند و به این دنیا خندیدند و رفتند.

 اینک بیرق خونین شهدا افتاده بر دوش آنان که مانده اند آنهایی که هنگام جنگ به جبهه ها رفتند و تنور جنگ را داغ نگه داشتند و از آن دوران خاطره ها و روایت هایی دارند، و ظیفه خود دانسته اند تا از انگیزه ها و آرمان های جوان های آن روز برای امروزی ها بگویند.

 حاج احمد لک از رزمندگان و جانبازان دوران دفاع مقدس در رابطه با عملیات کربلای4 که در دی ماه سال 1365 مقارن با چنین روزهایی انجام شد، می گوید:

در دوران دفاع مقدس معمولا قبل از هر عملیاتی زمزمه آن در شهر بین پایگاههای بسیج آن موقع و یا مساجد و مدارس بین رزمندگان دارای سابقه جبهه  از طریق فرماندهان گردان  بصورت محرمانه جهت جمع آوری نیرو شنیده می شد و خبر آن بین بچه های  بسیجی  می پیچید در اوایل زمستان 65 در دبیرستان شهید رضعیی و در مسجد امام صادق از طریق  عقیل مرزبان ومحمد راجی ،علی احمدی،  حبیب ا.. شفیعی  (مسئولین گردان مالک اشتر )متوجه شدیم که عملیات بزرگی در پیش است و گفتند که احتمالا عروسی برقرار است یا تلویزیون رنگی آماده است  ( اصطلاح عملیات نزدیک است ) و گردان نیاز به نیروهای با تجربه دارد بچه ها با شنیدن این خبر خود را آماده رفتن به جبهه می کردند.

علی احمدی گفت: احمدلک تا می توانی نیرو برای گردان جمع کن. خودم نیزضمن اطلاع به دوستان ،  باید طوری عمل می‌کردم که کسی از خانواده شک نکند؛ تا بتوانم با آرامش و بی‌سروصدا به منطقه بروم.

بدین خاطر شب با سلمان اسلامی، سعید عبدالوند، حبیب ا...  بهمنی،  شیخ باقر خوانساری و غلامرضا لک قرار گذاشتیم که بدون اطلاع خانواده ها با قطار ساعت 9 شب  خود را به نیروهای گردان  در پادگان شفیع خانی برسانیم   غروب بچه فقط توانسته بودند 3 عدد بلیط قطار تهیه کنند در راه آهن دونفر از بچه های سپاه الیگودرز بنام  شهید سید حجت ا... موسوی که یکی از فرماندهان قبلی ما در عملیات والفجر 9 بود را با یکی از دوستانش  دیدیم آنان هم  بلیط  نداشتند و می خواستند به  قرار گاه شفیع خانی بروند سوار قطار شدیم همگی به کوپه ما آمدند  علیرغم شلوغی بیش از حد قطار  تا ایستگاه رودک مشکل خاصی  نداشتیم  در ایستگاه رودک 4  سرباز با کیسه تدارکات بزرگ سربازی  وارد کوپه ما شدند و گفتند این چهار صندلی مال ماست این هم بلیط ، بچه ها مقداری سر بسر آنها گذاشتند،که داستانش زیاد است و فرصت زیادی را می طلبد.

کربلای4

 دریکی از  ایستگاه ها قطار در آن هوای بسیار سرد با دوستان و تعدادی از مسافرین جهت ادای نماز صبح پیاده شدیم متاسفانه آب حوض یخ زده بود آن را شکستیم و وضو گرفتیم  نماز صبح با حالی خواندیم که حس و حالش هنوز در وجودم است هنوز در حسرت آن نمازم!

بالاخره با مشکلات زیاد از  پل تله زنگ که بمباران شده بود  گذشتیم تا به اندیمشک رسیدیم  صبح با بچه ها  جهت صرف صبحانه به ایستگاه صلواتی نزدیک راه آهن اندیمشگ رفتیم باران بشدت می بارید  صلواتی هم بشدت شلوغ بود ولیوان پلاستیکی برای نوشیدن چایی بسیار کم بود ولذا مشتری لیوان جهت ریختن چای زیاد بود  میگفتند برادر چای خود را سریعتر بخورید تا ما هم بخوریم ، دونفر بالای سر من ایستاده بودند فکر کردم جهت گرفتن لیوان خالی آمده اند گفتم بفرمایید  لیوان  ، دیدم پدرم با پدر بزرگم می باشند که  بعد از مطلع شدن از رفتن من به جبهه با قطار بعدی پشت سر ما حرکت کرده بودند ، تا بهر نحو که شده مرا برگردانند. 

از پدرم حسابی خجالت کشیدم  که در آن شرایط سخت نبودن بلیط وبارش شدید باران و ... چطورخود را به اندیمشک رسانده بودند مهندس سعید عبدالوند (جانباز 70% شیمیایی و استاد فعلی دانشکده نفت تهران ) گفت باید حرف پدرت را گوش کنی و... دریافتم برای  ماندن با دوستان و رفتن به خط التماس بی فایده است  دیدم این همه راه  را بدون داشتن بلیط و صندلی قطار و در این باران شدیدآمده اند برای ماندن خیلی اصرار نکردم.

عملیات کربلای4

پدرم می گفت تو چند بار  به جبهه رفته ای وظیفه خودت را انجام داده ای! چرا ما را اذیت می کنی حال مادرت مساعد نیست  اعصابش بهم ریخته ...حسابی ناراحت بود ... از بچه ها جهت برگشت به ازنا خداحافظی کردم و بعد  نهار به منزل یکی از دوستان پدرم در اندیمشک رفتیم.

آنها تعدادی از قطعات هواپیمای عراقی را که بچه ها تازه سرنگون کرده بودند در منزل بعنوان یادگاری و افتخار گذاشته بودند. غروب با  قطار به ازنا مراجعه کردیم علیرغم برگشت به ازنا تصمیم برای  شرکت در عملیات بسیار جدی بود گفتم هر طور شده باید جهت شرکت در عملیات به گردان به پیوندم ، شب اول زمستان وشب چله و مراسم خاصش بود پدرم خیلی مواظب من بود که دوباره برای حضور در جبهه فرار نکنم  ولی تمام فکر و ذهنم پیش بچه ها و دوستانم بود که قرار است در عملیات شرکت کنند.

 عملیات کربلای4-

 هنگامی که با قطار بعد از ظهر به ازنا برگشتیم در برگشت ساعت حرکت آخرین قطار به سمت جنوب را پرسیدم گفتند احتمالا ساعت 3 صبح در ازنا است ولی ما سهمیه ای نداریم چون ویژه اعزام نیرو ارتش  برای جنوب است ! شب چله بود بعد از مراسم در اتاق خوابیدم پدرم پشت در اطاق خوابید تا اگر خواستم بروم بیدار شود چند بار به اطاق من مراجعه کرد تا مطمئن شود که من خوابیده ام! در آخر شب برای پدرم و مادرم نامه ای نوشتم و از آنها حلالیت طلبیدم نوشتم که اکثر دوستانم برای دفاع از این کشور امام زمانی دارند به جبهه می روند بنظر شما درست است که من فقط از تلویزیون نظاره گر باشم!

لطفا مرا ببخشید که دارم بدون رضایت شما میروم پدرم احترام شما و مادرم واجب ولی حرف رهبر و دفاع از کشور واجب تر است ... تا نزدیک  ساعت 3 نصف شب چند بار به اطاق خواب من سر زدند که از حضورم مطئمن باشند ساعت 3 نامه را روی بالش گذاشتم وچند عدد بالش هم زیر  پتویم گذاشتم،   انگار که  کسی زیر پتو خواب است و از پنجره اطاق خارج شدم  به ایستگاه راه آ هن رفتم هوا بشدت سرد بود ودر حال حرکت یخ ها زیر پایم می شکستند هیچکس در خیابان نبود خوشبختانه قطار در ازنا تلاقی داشت درب سالن های قطار همه بسته بودند و همه مست خواب، از روبرو نیز داشت قطار می آمد خلاصه خودم را با هر زحمتی از پنجره قطار بالا کشیدم دست هایم یخ زده بود به زور پنجره قطار را پاین کشیدم و خودم را به داخل قطار انداختم داخل راهرو قطار هم مملو از سرباز و نیرو بود  جایی در بین اتصال دو واگن که خالی بود را پیدا کردم و بصورت نشسته مقداری خوابیدم. 

کربلا4-

با زحمت بسیار به اندیمشک رسیدم دقیقه نود خودم را  به پادگان شفیع خانی رساندم!  پادگان بسیار گسترده تر شده بود! چرا که  تیپ 57 به لشگر تبدیل شده بود. زمانیکه من به مقر گردان مالک اشتر رسیدم گردان در حال حرکت از اندیمشک بطرف خرمشهر جهت انجام عملیات کربلای 4 بود مسئول پرسنلی گردان گفت برو بسیج ستاد لشکر تا اسم شما جز آمار جهت کارت و پلاک ثبت شود بدلیل مسافت زیاد گردان با ستاد ،عقیل مرزبان لطف کرد و مرا با موتور تا ستاد لشکر برد مسئول ثبت نام می گفت شما چرا طبق ضوابط نیامده ای ؟ و کلی غر زد شما آموزش ندیده ای! و باید ابتدا آموزش لازم را ببینی عقیل مرزبان گفت او دارای سابقه است! گفت چرا بدون ضوابط  اعزام  به جبهه آمده!  اگر شهید و مجروح شوند چه کسی جوابگو است اینجور خودسر که نمی شود به جبهه آمد خلاصه با کلی درد سر کارت و پلاک را گرفتم و به گردان باز گشتم،

سلمان اسلامی و محمد باقری و باقر خوانساری، سعید عبدالوند  تا مرا دیدند خیلی خوشحال شدند گفتند چه طوری دوباره خودت را رساندی! شهید غلامعلی توکلی را دیدم او نیز خیلی خوشحال شد! گفت: احمد لک خیلی خوش آمدی، شنیده ام  دو شب پیش تا اندیمشک آمده ای! کی آمدی؟کی رفتی؟ چطوردوباره آمدی؟ گفتم تو چرا با وجود زن بچه جبهه را ترک نمی کنی! چیزی نگفت او خودش را وقف دفاع از انقلاب کرده بود فهمیدم که کلا آسمانی شده!

در این حین رضا اسداللهی گفت بیا گروهان ما ولی غلامعلی توکلی نگذاشت بروم رفتم گروهان 3 گروهان شلوغ کار ها! تعداد اندکی  نیروی شلوغ کار  که نمیشد آنها رادر گروهان  مهار کرد وجود داشت که با  رابطه خوبی که شهید غلامعلی  با آنها برقرار کرده بود جزء  نیروهایی شدند که تا آخر در شلمچه مقاومت کردند و اکثر شهید و جانباز شدند چرا که صبر و محبت شهید توکلی همه را تحت تاثیر قرار داده بود  ما نیز خیلی سریع با آنها اخت گرفتیم.

 -کربلای4

 با گردان مالک جهت اجرای عملیات کربلای 4 از پادگان شفیع خانی بطرف خرمشهر حرکت نمودیم  از اندیمشک تا  جفیر نزدیک خرمشهر بخاطر رعایت مسائل نظامی  داخل کامیونی که با  چادر برزنتی پوشانده شده بود شبانه حرکت کردیم حدود 4 ساعت در بین راه بودیم  هوای داخل کامیون بعلت داشتن چادر باربند خیلی گرم و جای  نشستن بسیارکم بود  ولی با تمام این مشگلات چنان شور و شوق عملیات در بچه ها موج میزد که نه انگار دارند به استقبال مرگ میروند شوخی می کردیم و  می خندیدیم.

داخل کامیون ها به صورت فشرده نشسته بودیم کامیونها خیلی کم می ایستانند وقتی کامیون می ماند همه از بالای کامیون به بیرون می پریدند  جهت رفع حاجت! که در مرحله اول من هم پایین پردیم که متاسفانه رادیوی جیبی که چراغ قوه هم داشت از  جیبم به بیرون پرت شد  و شکست! تا بالاخره  به جفیر رسیدیم  غاقل از اینکه علیرغم این همه رعایت مسائل امنیتی! متاسفانه دشمن توسط آواکسها و ستون پنجم عراقی ها عملیات از قبل لو رفته بود!

 چندین روز در جفیر بودیم و در کنار ما ،  ده ها  گردان از تیپ و لشکر های تهران کرج و سمنان اصفهان و ... بودند  وهر  روز ورزش صبحگاهی الزامی. بچه های  تهران با اخلاص بالایی در نرمش و دو صبحگاهی اقدام به خواندن شعار و رجز های حماسی میکردند شعارهایی مثل اسلام اگر بیند خطر جان را نثارش میکنم، امام اگر فرمان دهد جان را فدایش می کنم  و رجز های خیلی زیبایی می خوانندند و هنگامی که از کنار گردان ما رد می شدند یک نفرشان می گفت اینها کی اند؟  بقیه می گفتند منتظران مهدیند و ..

از وجود این همه گردان همه متوجه شده بودند که عملیات بزرگی در پیش است ... بعد از چند روز در قرارگاه تیپ 57 ابوالفضل که در بیمارستان طالقانی خرمشهر درکنار رودکارون نزدیک فرمانداری وقت خرمشهر بود  مستقر شدیم .بعضی موقعها در اوقاغت فراغت به کنار کارون می رفتیم و گاهی قایق سواری و ماهیگیری و ...  یا به مسجد جامع خرمشهر جهت اقامه نماز و یا به ساختمانهای ویران شده خرمشهر سرکشی میکردیم خانه ها اکثرا ویران آنهایی هم  که سالم بودندجای جای آنها هم پر از تیر و ترکش بودبا خود می اندیشیدم این مغازه های خراب و سرد خاموش روزی دارای شور و نشاط بودند در بعضی جا ها عراقی ها شعارهای نوشته بودند که ما آمده ایم که بمانیم!

در این مدت کوتاه از جفیر تا خرمشهر و قبل از عملیات، محبت ها، عمیق تر می شد، دلبستگیها واقعا زیاد می شد دوستانی که در جبهه بودند بیشتر درک می کنند.

در نزدیک گردان ما ،بچه های تیپ سمنان دو دستگاه حمام صحرایی ویژه خودشان آورده بودن و روزها جهت رفتن به حمام صحرایی صف طولانی جلوی حمام تشگیل می شد متاسفانه بچه های لرستان و تیپ ما فاقد حمام صحرایی کانتیری بود. جالب بود محمد جمشیدوند وسایل حمام را داخل چفیه میگذاشت و با این بهانه که کرو لال است می رفت حمام.  آنها هرچه داد میزدند برادر بیا سر صف و نوبت را رعایت کن خودش را میزد به کر ولال بازی و یعنی من نمی شنوم و با این ترفند می رفت حمام و بعد ما هم به بهانه دادن صابون و یا شامپو وارد کانتیر حمام می شدیم.

 یک روز که برای  شستن لباسهایم به کنار  رود کارون میرفتم با آزاده ی شهید  محمد باقری که او نیز جهت شستن لباسهایش می رفت هم مسیر شدیم به او هرچه اصرار کردم که لباس هایت را بده من بشورم قبول نکرد  از من اصرار از او انکار  اصرار من فایده ای نداشت او همه لباسها را گرفت و برد وشست!

 عملیات کربلای4

 ما را براي عمليات آماده  می كردند. صبح ها همگي مي دويديم و بچه ها شعارهاي زيبا و بعضا مرثيه خواني را بصورت رجز مي خوانند ما اهل کوفه نیستیم امام تنها بماند ...  و وقتي صداي زيبايشان در میان نخلهای اطراف مي پيچيد انرژي عجيبي به ما مي داد، شب ها هم مي رفتيم راه پيمايي حدودا  1 ساعت راه مي رفتيم در كل بايد براي عمليات آماده مي شديم و اينها هيچ گاه از خاطر من محو نمي شود.

یک روز خیرالله احمدی مقداری حنا که از قبل داشت آنرا آب گرفته بود تا بچه های کادر گروهان دست هایشان را حنا بگیرند شهید  محمد قاسمی هم مقداری گلاب  به آن  اضافه کرد  همه بچه های چادر دست و یا سر و ریش هایشان را حنا گرفتن فضای معنوی  خوبی ایجاد شده بود بهترين دوران براي هر رزمنده اي همان شب هاي قبل از عمليات است چرا كه عمليات يك نوع خودسازي بود.

از اينكه كنار بچه ها بودم لذت مي بردم مي دانستم كه بعضي از ماها  رفتني هستیم برایم تصور اینکه  بعد از عمليات از تعدادی از  بچه ها فقط وسایل و یا پلاکشان باقی مي ماند برایم  سخت بود. شب  قبل از عمليات هم كه حال و هواي ديگري داشت. خداحافظي كردن ها، ديده بوسي ها، حلاليت طلبيدن ها يك طرف، خدايي شدن ها، نماز شب خواندن ها، وصيت نامه نوشتن ها و از اين قبيل هم طرف ديگر كه از بهترين لحظات عمرم بود. آخرین صحبتها از طرف تعاون گردان و سایر مسئولین گردان بعمل آمد.

 عاقلان از سر سودایی ما بی خبرند، سلمان اسلامی چون خطاطی بلد بود با ماژیک و یا خودکار پشت لباس بچه ها یا حسین و یا زهرا می نوشت و یا بعضی بسیجیها می گفتند بنویس ورود تیر ترکش بدون اجازه  ممنوع.

ادامه دارد...

انتهای پیام/

منبع خبر: خبر افلاک

ارسال نظر

9 + 5 =

نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود. نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.

نظرات کاربران