پذیرایی خمپاره های عراقی از فرمانداران لرستان

پذیرایی خمپاره های عراقی از فرمانداران لرستان
شناسه خبـر : ۴۴۸۳ دوشنبه ۳ آبان ۱۳۹۵ - ۱۱:۳۶

به راننده فرمانداران هم گفتم خودروهایشان را در سنگرهای  خودرویی که در کنار مقر ما بود مخفی کنند. تا من این هماهنگی ها را انجام دادم تقریبا اکثر آقایان وارد سنگر شده بودند و مشغول بحث درباره آرامش خط بودند، صدای شیلک توپ ۱۰۶ درفضا پیچید.

به گزارش سفیر افلاک در دوران جنگ تحمیلی بدلیل محاصره همه جانبه کشور و تحریم های گسترده به غیر از تسلیحات نظامی مورد نیاز جنگ، ما بقی نیازمندی های جبهه از طریق کمک های مردمی  تامین می شد.

 

از این رو در هر استان یک ستاد پشتیبانی از جنگ وجود داشت که کمک های مردمی را جمع آوری و بر اساس نیاز رزمندگان ،به جبهه ها ارسال می کرد. مسئولیت این ستاد با امام جمعه استان،استاندار و فرمانده سپاه استان بود که درشهرستان ها هم شعبه داشت.

 

کمک به جبهه

درسال ۶۴ ما در منطقه زبیدات درخط پدافندی بودیم و در آن زمان لشگر ۵۷ ابولفضل (ع) هنوز تیپ بود و تنها سه گردان داشت.

 

گردان انبیا به فرماندهی شهید شکارچی(ایشان درعملیات حاج عمران به شهادت رسیدن) گردان ثارلله به فرماندهی شهید حسن گودرزی(وی درهمان منطقه زبیدات به شهادت رسید) گردان ابوذر به فرماندهی شهید مصطفی میرشاکی((او نیز درعملیات حاج عمران به شهادت رسید)

 

من در آن مقطه معاون شهید شکارچی در گردان انبیاء بودم.

 

از ستاد تیپ با ما تماس گرفتن که فرمانداران استان جهت سرکشی از جبهه آمده اند و به خط شما می آیند. ساعتی بعد آن ها با چند دستگاه پاترول وارد شدند، بعد از احوالپرسی وارد سنگر ما شدن و بنده هم توضیحات کاملی از وضعیت جنگ ، چگونگی اوضاع و نیازمندیهای رزمندگان را مطرح کردم.

 

قرار شد آن ها به نوبت از روی جایگاه دیدبانی با دوربین وضعیت خط ما و عراقی ها را تماشا کنند، درمناطق پدافندی معمولاً تبادل آتش بین رزمندگان و عراقی ها در ساعات مشخصی صورت میگرفت، مگر در شرایط غیر عادی.

 

در آن لحظات خط آرام بود و همین امر باعث شد که آقای علیشاهی ( مدیر فعلی کانون بازنشستگان سپاه استان) که در آن زمان دبیر ستاد پشتبانی جنگ در استان بود و آنان را همراهی می کرد با چند تن از فرمانداران وارد سنگر شدند و رو به من کرد و گفت آقایان می گویند اینجا خیلی امن است و هیچ شباهتی به جبهه و جنگ ندارد! به شوخی گفت از فردا دیگر کمک های مردمی به جبهه کم می شود!

 

تصمیم گرفتم برای رفع آن ذهنیت خط راشلوغ کنم، به همین منظور با فرمانده گروهان عمار (شهید امجد نوربخش از پاسداران شهرستان دلفان) تماس گرفتم و گفتم به آقای ملکی(جانشین فعلی تیپ 57) که در آن زمان در گروهان توپ ۱۰۶ بود،  از قول من بگوید با شلیک چند توپ مواضع عراقی ها را مورد هدف قراردهد.

 

با بقیه فرمانده گروهان ها تماس گرفتم و گفتم عراق می خواهد آتش و تهیه بریزد، تاکید کنند نیروهای رزمنده از سنگرهایشان بیرون نیایند.

به راننده فرمانداران هم گفتم خودروهایشان را در سنگرهای  خودرویی که در کنار مقر ما بود مخفی کنند. تا من این هماهنگی ها را انجام دادم تقریبا اکثر آقایان وارد سنگر شده بودند و مشغول بحث درباره آرامش خط بودند، صدای شیلک توپ ۱۰۶ درفضا پیچید ، و بعد از شلیک های معتدد، عراقی ها اقدام به پاسخ نمودند، آنها به دلیل اینکه از لحاظ تجهیزات نظامی برما برتری داشتن دراینگونه موارد با قدرت تمام به ما زهرچشم نشان میداند تا ابتکارعمل را دراختیار داشته باشند،از این رو حجم آتش آنها بسیار سنگین بود.

 

همه‌ی آقایان به انتهای سنگر ما رفته بودند، وحشت سنگینی آنان را فرا گرفته بود، به آقای علیشاهی ایراد میگرفتن که چرا به فلانی گفتی خط شما آرام است، آن ها مرتب از من می خواستند تا به آن اتش بازی ها پایان دهم، ما ودوستانمان به واکنش آن ها میخندیدیم ، دود وبوی باروت ناشی از انفجارات فضای سنگر را تاریک کرده بود واین بر وحشت آنانافزوده بود. مرتب اصرارمی کردندکه درگیره را پایان دهید و من می گفتم دست ما که نیست ،درسته ما شروع کننده بودیم اما ختم آن بستگی به عراقی ها دارد،این وضعیت حدود یک ساعت طول کشید، کم کم آتش تهیه عراقی ها فرو کش کرد و درنهایت قطع شد.

 

آنگاه من رو به آن ها کردم و گفتم با یک خاطره خوش از ما می توانند به پشت جبهه برگردید..  یک سال بعد از این ماجرا در یگان قائم بودم. برای شرکت در یک جلسه به ستاد جنگ استان رفتم بعد ازجلسه لازم بود لیست نیازمندی های جبهه راتحویل اقای استاندار دهم، ما با ایشان در آن زمان رابطه خوبی داشتیم.

 

وارد دفتر استانداری شدم از مسئول دفتر پرسیدم آقای استاندارتشریف دارند- گفت بله - گفتم بگید فلانی امده - گفت وقت قبلی دارید؟- گفتم نه من درخواست شخصی ندارم از جبهه امده ام خودشان میدانند- گفت بنشینید هر وقت فرصت بود بهشون میگم.

 

حدود نیم ساعت طول کشید،دفتر دار چند بار رفت داخل و نامه هایی را امضا میگرفت وبرمیگشت. احساس کردم هنوز به آقای استاندارنگفته ما بیرون منتظریم، برای همین مجدد به او یاد آوری کردم. رفت داخل ،در ورودی باز شد و آقای استاندار خندان به طرفم آمد و دست مرا گرفت با خود به داخل برد، همین حرکت باعث شد تا مسئول دفترشان از من بابت انتطار بیش ازحد عذر خواهی کند. آقای استاندار که متوجه موضوع شد رو به مسئول دفترش کرد و گفت اگر کمی دیگر منتظرش میگذاشتی با عراقی ها تماس میگرفت تا بیایند استانداری را بمباران کنند!

 

مسئول دفتر که بی خبراز همه چیز بود گفت چطوری؟ اقای استاندار گفت زنگ بزن از فرمانداربروجرد بپرس.

 لیست مورد نیاز را تحویل  استاندار دادم و خط برگشتم.

راوی: علی محمد نظری از فرمانده‌هان دفاع مقدس

انتهای پیام/

منبع خبر: دلفان امروز

 

اخبار بیشتر را اینجا بخوانید:

برچسب ها

ارسال نظر

5 + 3 =

نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود. نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.

نظرات کاربران