حماسه‌ی بیاد ماندنی رزمندگان لرستان در عملیات والفجر ۱۰/ وقتی که لشگر ۵۷ حضرت ابوالفضل(ع) شاخ منطقه را شکست

حماسه‌ی بیاد ماندنی رزمندگان لرستان در عملیات والفجر ۱۰/ وقتی که لشگر ۵۷ حضرت ابوالفضل(ع) شاخ منطقه را شکست
شناسه خبـر : ۳۸۱۴ یکشنبه ۴ مهر ۱۳۹۵ - ۱۱:۰۰

پیشروی دو گردان در میانه ارتفاعات متوقف شد، التحاب عجیبی درقرارگاه تاکتیکی حکم فرما شد. به جز فرمانده لشگر که در حال گفتگو با دو فرمانده گردان بود بقیه بدون استثنا گریه می کردند و دست به دعا بودند.

به گزارش سفیر افلاک به نقل از دلفان امروز؛ یکی ازسخت ترین ماموریتها درجنگ این است که تیپ یا لشگر شما بعنوان احتیاط منطقه عملیاتی انتخاب شود. زیرا به جای تمرکز بر یک محور در شرایط عادی در زمان احتیاط باید بر کل منطقه عملیاتی اشراف اطلاعاتی، توان جابجایی بالا، و قدرت تمرکز آتش و...را داشته باشید...  در واپسین روزهای سال ۶۶ قرارشد عملیات بزرگی از دو محور در منطقه باینگان و دربندخان صورت گیرد، محور اول از سمت پاوه و باینگان(شمال دریاچه دربندی خان) و محور دوم از سمت شیخ صله(جنوب دریا چه دربندی خان) عنوان عملیات هم والفجر 10 بود و از اهداف آن آزاد سازی شهر نوسود ایران و شهر های خرمال،صیدصادق،طویله،حلبچه و ارتفاعات مهم و استراتژیک شاخ شمیران،شاخ سورمر،شاخ برددکان بود.

  لشگر۵۷ ابولفضل (ع)لرستان احتیاط عملیات منطقه بود.

 از لحاظ اشرافیت اطلاعاتی ما مشکل نداشتیم چرا که از سالها قبل همیشه یکی از یگان های پدافند منطقه دربندی خان لشگر۵۷ ابولفضل (ع) بود.  به هر حال عملیات شروع شد و ما تنها از طریق بیسیم حوادث میدانی را دنبال می کردیم، خبرها حاکی از پیشروی گسترده درمحور شمال دریاچه بود ،درهمان ساعات اولیه شهر نوسود که از سالهای اول انقلاب دراختیار ضد انقلاب بود آزاد شد.

 پیشروی ها در آن محور همچنان ادامه داشت، اما در محور دوم (شیخ صله) دویگان، عمل کننده(لشگر ۱۱حضرت امیر استان ایلام و تیپ الغدیر استان بویراحمد) درگیرهای شدیدی وجود داشت، البته قرارگاه تاکتیکی ما چون در پل جمهوری و در نزدیکی خط این محور بود حجم درگیری هارا نظاره می کردیم.

 در حالیکه گزارش ها از محور اول بسیار مسرت بخش بود ،متاسفانه دراین طرف کار گره خورده بود و یگان های عملیاتی با موانع عظیمی مواجه شده بودند.  درنهایت فردای شب عملیات، توقف این دو یگان برای ما مسلم گشت و لازم بود لشگر۵۷ ابولفضل (ع) برای ادامه کار آن ها، آماده شود.

باروشن شدن هوا عراقی ها که پیشروهای شمال منطقه را غیرقابل تصورمی دیدند با تمام توان منطقه را بمبارن کردند، بطوریکه ما مجبور شدیم بیشترین هماهنگی ها را شبانه انجام دهیم.  بعداز فاجعه بمباران شیمیایی حلبچه و استقرار رزمندگان در دشت حلبچه، بدلیل عدم سقوط شاخ شمیران و دیگر ارتفاعات جنوب دریاچه که مشرف بر کل منطقه بود به لحاظ نظامیبود، کل عملیات درخطر قرار گرفت.  ازاین رو ماموریت تصرف شاخ شمیران به لشگر۵۷  ابوالفضل(ع) داده شد.

 فرمانده حماسه ساز لشگر با یک شرط انجام عملیات را پذیرفت، و آن اینکه  درصورت پیروزی حداکثر ۴۸ ساعت بعد نیروهای ما تعویض شوند!

دلیلش هم این بود که ما چهار گردان بیشتر نیرو دراختیار نداشتیم (پنج گردان ما درمنطقه گمو  پدافندواحتیاط بودند،وچند گردان هم درنوبت مرخصی) ولذا برای مقابله با پاتک های عراق نیرویی بیشتری نیاز بود.

فرماندهان قرارگاه شرط را پذیرفتن. دراینجا یکبار دیگر می خواهم از تدبیر وشجاعت بی نظیر فرمانده لشگرمان یاد کنم و اینکه ایشان تصمیم گرفت، نیروهای عملیاتی را به آنسوی ارتفاعات بیزل منتقل و با عبور شبانه از دریاچه از پشت به دشمن حمله کند.

 این یک ریسک بسیار بزرگ بود،ما مجبور بودیم یک قرارگاه تاکتیکی موقت در آنسوی دریاچه برقرار کنیم تا از آنجا نقل و انتقالات نیروها کنترل شود.  درحالیکه مشغول احداث قرارگاه تاکتیکی دوم بودیم ،گزارش رسید مرکز پشتیبانی لشگر مورد بمباران شیمیایی هواپیماهای عراق قرارگرفت است.

به همراه جاجی و دوست عزیزم آقای رنجبر راهی مرکز پشتیبانی شدیم تا به امورات رسیدگی کنیم.

 مرکز پشتیبانی حدود پنج کیلومتر عقب تر بود. وقتی که وارد روستای شیخ صله شدیم ،هواپیماهای عراقی جاده را بمباران کردند. درمیان دود انفجار ماشین را به گوشه ای هدایت کردم، وقتی غبار ناشی از بمباران از بین رفت متوجه شدیم چند کامیون از نیروها که بعد از عملیات عازم پشت جبهه بودند مور اثابت قرارگرفته ،با سرعت به سمت مجروحین رفتیم وتعدادی از آنها را پشت ماشین سوار و به بیمارستان ازگله بردیم . 

تا برگشتنمان به مرکز پشتیبانی یک ساعت طول کشید، وقتی که به آنجا رسیدیم نیروهای خنثی سازی و ضد شیمیایی وارد شده بودند ومشغول رفع آلودگی بودند، پس از آن متوجه شدیم تعدادی از برادران ازجمله دوست و همرزم عزیزمان حاج محمودوند فرمانده آماد وپشتیبانی لشگر  جز مصدومین جدی حادثه بود.

  پس از ایجاد هماهنگی های لازم مجدد به سمت خط حرکت کردیم، چند کیلومتر مانده به پل جمهوری باز سر و کله هواپیماهای عراق پیدا شد ، آن ها جاده رابمباران کردند، من پشت فرمان بودم  ،فرصت توقف نبود با همان سرعت از وسط دود ها عبور کردیم ،این بار هم بمباران شیمیایی بود.

حاجی با سرعت ماکس خود را برداشت تا به سر بکشد، برای لحظه ای متوجه شد من دستم به فرمان ماشین بند است ، درحالیکه مشغول رانندگی بودم او ماکس خود را  به سر من کشید، و آنگاه ماکس مرا هم برای خودش استفاده کرد، آما آقای رنجبر ماکس نداشت و چفیه خود را محکم دور دهانش بسته بود!،. حاجی به من اشاره کرد و گفت یه گوشه ای پارکن.

به هرحال شبانه سه گردان کمیل الشتر به فرماندهی زنده یاد حاج ولی حسنوند (ایشان چند سال پیش درحادثه تصادف فوت نمود) گردان بعثت خرم آباد به فرماندهی برادر عزیزم حاج احمد مدهنی، گردان محرم دورود به فرماندهی زنده یاد حاج اصغر لشنی (ایشان یک سال بعد از عملیات درحادثه تصادف جان باخت) به آن سوی دریاچه انتقال داده شدند.

گردان محرم احتیاط دوگردان کمیل وبعثت بود.

 گردان حمزه نوراباد به فرماندهی سید ابوالقاسم موسوی ، احتیاط کل عملیات و مسئول مقابله با پاتکها درصورت پیروزی را به عهده داشت.  کار انتقال با تمام هیجانات خود به پایان رسید،حاجی برای هدایت عملیات خود را به قرارگاه اصلی پل جمهوری رساند.

 شروع عملیات ابلاغ شد. فضای بسیار ملتهبی درسنگر حاکم بود ،گزارشات اولیه فرمانده گردان کمیل و بعثت رضایت بخش بود.

خبری از استحکامات نبود، ضروریتی هم نداشت زیرا عراقی هیچگاه تصور نمی کردن اینچنین از پشت مورد هجوم واقع شوند.

جنگ و گریز نیروهای ما با عراقی ها ادامه داشت. ناگهان فرمانده گردان کمیل  با اضطراب فراوان گفت: حاجی درگیری شدید است و امکان پیشروی کم ، گزرشات فرمانده گردان بعثت هم حاکی از درگیری شدید آنان بود.

 پیشروی دو گردان در میانه ارتفاعات متوقف شد، التحاب عجیبی درقرارگاه تاکتیکی حکم فرما شد. به جز فرمانده لشگر که سرگرم گفتگو با دو فرمانده گردان بود بقیه بدون استثنا گریه می کردند ودست به دعا بودند.

 جنگ و گریز عراقی ها ادامه داشت، هوا کاملا روشن شده بود، آن ها متوجه شده بودند که از پشت مورد حمله غافلگیرانه واقع شده اند،و توان خود رابرای مقابله تقویت می کردند، تقریبا تمام امید هایمان را از دست داده بودیم و به قتلگاهی می اندیشدیم که بدور از دسترسی ما برای نیروهایمان بوجود می آمد.

دراین لحظات سخت که فرمانده لشگر درحال تمرکز بر انواع گزینه ها بود ،صدای حاج اصغر لشنی ،که حاج نوری فرمانده لشگر را صدا میکرد بر شلوغی  فضای سنگر اضافه شد من گوشی بیسم را برداشتم تا به او تذکر دهم که شبکه راشلوغ نکند. ولی او اسرار داشت با حاجی صحبت کند، گوشی را به حاجی دادم،  حاج اصغر گفت حاجی من مدت زیادی دراینجا بودم مسیر را بهتر از دوستان بلدم به فرماندهان کمیل و بعثت بگو راه بدهند ما از آن ها عبور کنیم ،ومواظب ما باشند!  با عبور گردان محرم ازکنار دو گردان قبلی روحیه نیروها مضاعف شد،دو فرمانده گردان کمیل و بعثت چترحمایتی برای گردان محرم ایجاد کردند تا نیروهای آنان روانتر به سمت ارتفاعات پیشروی کنند.   صدای الله اکبر درفضای سنگر پیچید، حاج اصغر با صلابت و اقتدار تمام از دو گردان سبقت و بسوی ارتفاعات سعود کرد، گزارشات امید بخش بود اما همه ما هنوز نگران!

منطقه شاخ شمیران

 ما مرتب حاج اصغر را صدا می زدیم واز او گزارش می خواستیم، ولی این کار  باعث ناراحتی وی ازما شد. همه رزمندگانخصوصا فرماندهان برای حاج نوری احترامی خاص قائل بودیم والبته هنوز هم اینطور است، در آن لحظات سخت حاج اصغر بخاطر احترامی که برای حاجی قائل بود منو خطاب قرار داد و گفت کمتر مزاحم من بشید،اجازه دهید کارم را انجام دهم هروقت لازم بود خودم گزارش میدم .

من فقط خواهش کردم حاجی بیسیم چی از خودت جدا نکن وایشان هم قبول کرد. ما می خواستیم ازطریق بیسیم چی در جریان اتفاقات قرار بگیریم.

 نزدیک های ظهر بود حاج اصغر پشت بی سیم آمد و با صدای بلند چند  بارفقط گفت الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر، حاجی ما موفق شدیم ارتفاعات را تصرف کنیم.

 چه هیجانی بوجود آمد. همین حالا که مشغول این نوشتار هستم اشک امانم نمی دهد.  ارتفاعات تصرف شد ،گردان حمزه برای کمک به بقیه  گردانها جهت مقابله با پاتک های عراق بالا رفت.  نیروهای عراقی که در این سوی ارتفاعات بودند از مسیر یال بردکان به سمت ارتفاعات بمو و شهر دربندیخان عقب نشینی کردند تعدای هم به اسرات در آمدند دربین آنها یک افسر عالی رتبه بود او میخندید،ومی گفت شما مارا دور زدید!  تمام واحدهای عملیاتی برای تدارک خط فعال شدن ، کاربازگشایی معابر ومیدان  های وسیع مین شروع شد.

درحالیکه مشغول برچیدن استحکامات عراق بودیم، پیکر شهدای چند روز قبل لشگر ۱۱ و تیپ الغدیر را می دیدیم که چگونه بسیاری از آن ها تا نزدیک سنگرهای اصلی پبش رفته بودند و عبور از آن همه موانع برایمان تعجب آور بود.

 در حالیکه پاتک های سنگین عراق شروع شده بود بعد از  دو روز هنوز خبری از جایگزین نبود.

چند روز من مرتب صبح وبعد از ظهر به قرارگاه می رفتم و پیگیر جابجایی بودم،اما هیچکدام از  یگان ها آمادگی نداشتند، قرارشد یک گردان از کمیته انقلاب بیایند و جایگزین ما شوند، آنها پس از چند روز وارد منطقه شدند.

تمام باقی مانده چهارگردان را با شش خودرو لنکروز پایین کشیدم!

تعداد شهدای ما کمتر از بیست نفر بود ولی تعداد زخمیها بسیار بالا بود. گردان کمیته چند روز بیشتر نتوانست دوام بیاورد، دو گردان از لشگر بدر(مجاهدین عراقی) جایگزین آنها شد.

 بعدها دریک کتاب خاطرات فرماندهان عراقی خواندم زمانیکه صدام از وزیر دفاع خود عدنان خیرالله می پرسد چرا نیروهای ما موفق به باز پس  گیری شاخ شمیران نشدند؟

اودرجواب می گوید قربان در آنجا نیروهای بدر مستقرند، و صدام می گوید پس بگو در  آنجا جنگ بین شیران با شیران است!!!

 یاد وخاطره همه شهدای عزیز گرامی باد.

نویسنده: علی محمد نظری از فرماندهان دفاع مقدس

انتهای پیام/

 

اخبار بیشتر را اینجا بخوانید:

برچسب ها

اخبارپربازدید کشوری را اینجابخوانید:

ارسال نظر

2 + 6 =

نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود. نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.

نظرات کاربران